۲۷ آبان ۱۳۹۸
خانه / تاریخ / ایران برای ترکیه در حکم یونان قدیم برای جهان است

ایران برای ترکیه در حکم یونان قدیم برای جهان است

پروفسور ایلبر اورتایلی، استاد تاریخ دانشگاه آنکارا؛

تماس با فرهنگ هایی مانند ایران زبان ما را غنی‌تر می‌کند

نویسنده: ایلبر اورتایلی

ترجمه: عباس جوادی

آنچه می‌خوانید فصل کوچکی از کتاب جدید پروفسور ایلبر اورتایلی، معروف ترین استاد تاریخ در ترکیه، استاد سابق دانشگاه های آنکارا، وین، برلین، پرینستون، پاریس، کمبریج و آکسفورد با عنوان « تاریخ ترکان» است. این کتاب در سال ۲۰۱۵ در استانبول به چاپ رسیده است. ساختار این کتاب بصورت سوال هایی چیده شده است که استاد اورتایلی به آنها جواب می‌دهد. این ترجمه فقط بخشی از فصل مربوط به ایران باستان (تا اسلام) و رابطه آن با نخستین دولت های ترک را ترجمه و در اختیار خوانندگان قرار می‌دهد. با  تشکر از «انتشارات تیماش» در استانبول که به این ترجمه اجازه داد.

غزنویان و قراخانیان اولین دولت های مسلمان ترک بودند. می‌دانیم که قبل از غزنویان هم در خراسان و ماوراالنهر (فرارود) دولت ساسانیان نفوذ و قدرت بسیاری داشت. در باره روابط ایران با ترک ها و اسلام چه می‌توان گفت؟

ایلبر اورتایلی – برای درک پدیده ترکی و ترک ها در این دوره، درک تمدن ایران و ساسانیان نقشی اساسی دارد. ایران همسایه ترکیه امروز و عثمانی دیروز است. ایران، در عین حال دنیائی است که دولت سلجوقی آناتولی از نگاه دولتی و اداری تابع و «واسال» آن بوده است چونکه در ایران هم «سلجوقیان بزرگ» حکمرانی می‌کردند. ایران حتی قبل از اسلام هم با ترک تباران و زبان آنها تماس مستقیمی‌ داشت. از این جهت درک دوره ساسانی اهمیت دارد. آنچه که می‌بینیم این است که  تمدن ترکی در کنار تمدن ساسانی شاخ و برگ یافته است. تمدن ایرانی از نظر تمدن ترکی چیزی نیست که با دو سه جمله گفت و از آن گذشت. همان اهمیتی که یونان باستان برای تمدن کنونی غرب دارد، ایران هم برای ما همان نقش را بازی می‌کند.  زبان  فارسی به زبان ترکی ما، از واژگان گرفته تا مکالمه روزمره مان تاثیر گذاشته است. حتی بعضی کلمات مانند «دانیشمان» (بمعنی مشاور، -م) که بظاهر ترکی اصیل می‌نمایند، از افعال فارسی (در این مورد «دانستن») می‌آیند.

تمدن ایرانی در زمینه جغرافیائی هم تاریخ گسترده ای دارد. در مراحل تاریخی قبل از ما یعنی ترک ها، آناتولی غربی یعنی «ایونیا» در فارسی نام «یونان» داشت. به اینجا «استان یونان» گفته می‌شد (به ترکی: «یونانستان»- م). ایران در آناتولی غربی دارای ساتراپ ها (استان ها) و ولایت های خود بود. مثلا شهر و ولایت امروزی «موغلا» («کاریا» و یا «قاریا»ی قدیم) یک ساتراپ ایران بود. قرن های ششم و هفتم قبل از میلاد دوره ای است که در یونان، بین النهرین (میانرودان)، سوریه و مصر تاثیر ایران به چشم می‌خورد.

ایران تمدنی باستانی است که نوشتارش به ثبت رسیده است. ایرانیان خود را به تاریخ شناسانده اند. مثلا دگرگونی در جغرافیای بشری در تاریخ ایران بطور حیرت انگیزی کم است. برای مقایسه می‌بینیم که زبان  قبطی مصر باستان محدود به گروه کوچکی از مردم و تنها در کلیسا های آن منطقه رایج بوده و یا از هند باستان هم از نظر زبان فقط چیز کمی‌ باقی مانده است. اما ایران اینطور نیست. امروزه روشنفکر ایرانی، زبان ساسانیان یعنی پهلوی را می‌داند. اساطیر و داستان های آن دوران هنوز زنده اند. افسانه های ایلیاد و اودیسه یونان باستان این قدر امکان بقا در میان مردم مدرن نداشته اند. در ایران حتی کسانی که خواندن و نوشتن نمی‌دانند هم داستانهای «شاهنامه» را بزبان می‌آورند.

شاعر نامدار ایران، فردوسی، تالیف «شاهنامه» را که با آن اثر تمدن ماقبل اسلامی ایران را احیا کرد، در اواخر قرن دهم میلادی برای هدیه به حکمران خود محمود غزنوی به پایان رسانید. ابتدا ماوراالنهر و سپس خراسان و ایران در قرن یازدهم موطن دانشمندانی همچون ابن سینا و بیرونی شد. علاوه بر این، در این عصر نیم قاره هند هم وارد دایره توجه این تمدن شد. بیرونی یک متخصص برجسته هندوستان است. همچنین تالیف «دیوان لغت الترک» را محمود کاشغری هم در همین دوره انجام داده است.

طوری که می‌بینیم، در این دوره کشور های شرقی از سرحدات چین تا حوزه رود فرات صحنه یک وحدت فرهنگی شده اند که دیگر هیچ وقت شاهدش نبودیم. فتوحات ترکان در این دوره نقشی متحد کننده بازی کرده است.

آیا ایران ساختاری «کاسموپولیت» دارد که می‌تواند اقوام مختلف را متحد کند؟

در ایران یک پدیده امپراتورى وجود دارد. ما ترک ها هم به عنوان یک ملت جزو وارثین این پدیده هستیم. خواهیم دید که کارکرد دولت، سازمانهاى دولتى، اسکان و یا نگاه به موضوعات دینى در مقیاسى وسیع از همین پدیده امپراتورى سرچشمه می‌گیرد. ایران به عنوان یک امپراتورى جزو نمونه هاى شرقى امپراتورى هاى حوزه مدیترانه است. تا زمانی که ترکان به این مناطق نیامده بودند، ایرانیان نام «ایران» را بکار نمی‌بردند. این تعبیر قبلاً به ندرت و در چهار چوب محدودى بکار می‌رفت. بقول ایرانشناس معروف معاصر، برت فراگنر، تعبیر «ایران» مربوط به عصر سلجوقیان می‌شود. پیش از سلجوقیان، ساسانیان از یک آرین شهر (ایرانشهر) سخن می‌گفتند اما این تعبیر چندان رواج نداشت. در این زمینه نظر ایرانشناس برت فراگنر مورد قبول اکثریت است.

در جغرافیاى کنونى ایران امروزه، تا نپرسید کسى نمیگوید که مثلا فارس و یا آذربایجانى است و یا نیست. نام و دولتدارى ایران دیگر کاملا جا افتاده است. این یک فرهنگ است. مثلا کسانى که اتریشی باشند اما آلمانی زبان نباشند نمی‌گویند «ما اتریشى هستیم» و یا حتى استونیائى ها و لیتوانیائى ها هیچگاه ادعای روس بودن نمی‌کنند. طبیعتا مسلمانان روسیه هم به خودشان «روس» نمی‌گویند. اما ایرانیان، اصلیتشان هرچه باشد، می‌گویند «ما ایرانی هستیم» چرا که در اینجا نمونه برجسته ای از یک شکل گیری و انسجام فرهنگی در پیش چشممان قرار دارد.

پس در آن صورت آیا می‌توان گفت که ایرانیان با فرهنگ خود احساس غرور می‌کنند؟

 صد در صد. ایران برای ما فقط یک فرهنگ همسایه نیست. مقام ایران در فرهنگ، زبان و ادبیات بسیار بلند است. با این فرهنگ حتی ما هم باید احساس غرور کنیم. شکی نیست که تماس با فرهنگ هائی مانند فرهنگ ایران زبان ما را غنی تر می‌کند. اگر لاتینی نبود انگلیسی هم معنائی نمی‌داشت. در مورد فارسى و ترکى  هم وضع مشابهی وجود دارد.

اقوام آریائی برای اولین بار چه زمانی در ایران پیدا شدند؟

 اقوام آریائی در سالهای ۱۵۰۰ قبل از میلاد بتدریج در فلات ایران ظاهر شدند – در یکی دو تا از مراکز مورد ترجیح برای سکونت در ایران کنونی مانند یزد … یعنی اینکه این مناطق از نظر آب و هوا و کشاورزی ترجیح داده شده اند… ایران جغرافیای بسیار مناسبی از نظر زندگی و ریشه دواندن مردم کشاورز است – گونه ای پر رنگ تر از جغرافیای آناتولی را پیش چشم خود بیاورید: در مرکز این سرزمین منطقه ای هست با آب و خاک فراوان و پربرکت که مردم آنجا جمع می‌شوند. اینجا موضوع بر سر جلگه های خیلی وسیع نیست. مثل آناتولی این جلگه ها کوچک هستند اما تعدادشان زیاد است. طبیعی است که برای متحد کردن این جلگه ها یک امپراتور لازم است. از این جهت است که ایران یکی از مستحکم ترین پادشاهی های خاورمیانه را بوجود آورده است.

در آن دوره ماد ها و پارس ها بودند…

 مادها و پارس ها اقوام جنگجو بودند، ایزد های آنها هم شبیه هم اند. مثلا نام خدای باد شبیه «بورئاس» است، چیزی شبیه «برادر»، کلمه ها هم بهمدیگر شبیه هستند. این شباهت ها با شمردن تمام نمی‌شوند. اما این را هم  نباید فراموش کرد: زبانشناس روسی نیکلاوس مار و پیشینیان او به کمک این گروه زبانی که «زبانهای یافثی» خوانده می‌شوند (از یافث، یکی از پسران نوح، -م)، قرابت با زبانهای هندی، ایرانی، ژرمن و اسلاو را کشف کرده اند. در این گروه زبانی اندیشه های زبانشناسی خیلی به همدیگر نزدیک اند. پژوهشگری نابغه به نام ژرژ دومزیل در مورد جنبه ساختار اجتماعی فرهنگی که از این اندیشه های زبانشناسی ناشی می‌شود تحقیق کرده است. دومزیل مدتی در ترکیه هم زندگی کرد و یکی از فرانسوی های نادر بود که ترکی را مثل زبان مادری اش یاد گرفته بود. امروزه نام «انستیتوی بررسی های آناتولی» هم به نام اوست.

و بعد از مادها، هخامنشیان وارد صحنه شدند.

سلسله هخامنشیان تا قرن پنجم قبل از میلاد حاکم ایران، آناتولی و سوریه شد. هخامنشیان با تاریخ یونان هم آمیخته اند. این را باید خوب بدانیم: مصریان، آشوریان و ایرانیان از دیدگاه یونانیان باستان «بدوی» (وحشی، «بربر»، -م) نبودند. هخامنشیان یک امپراتوری عظیمی بودند و این امپراتوری را به چهار بخش شرقی، غربی، شمالی و جنوبی تقسیم کرده بودند… به شرق می‌گفتند «خراسان» – اسم این استان هم از آنجا می‌آید. این چیزی تصادفی نیست. طوری که می‌دانیم، «آناتولی» هم مشرق زمین معنی می‌دهد. این کشور ما یعنی آناتولی از دیدگاه ایرانیان مغرب است اما از دیدگاه یونانیان مشرق زمین است. ساتراپ ها، استانداران و فرمانداران کلی هستند که این ولایت ها را اداره می‌کنند. یک رشته کلمات هستند که از اینجا باقی مانده اند. مثلا به والی و استاندار «مرزبان» می‌گویند. اسم شهر «مرزیفون» ما هم که یک شهر آناتولی است، از همین کلمه «مرزبان» میاید. در اینجا یک نظام زمین و خاک هست. اگر به یافته های حفریات شهر «گوردیون» در آناتولی دقت نمائید، می‌بینید که شبکه راه های امپراتوری ایران تا  تاسیس امپراتوری روم، کامل ترین شبکه راهی بود. این بنیاد همان راهی است که به مدت دو هزار سال بعنوان مسیر تجاری و نظامی مورد استفاده قرار گرفته است. نه سرحدات ولایات بیزانس بطور تصادفی کشیده شده و نه سرحدات ولایات داخلی عثمانی. نظامی که بیشتر از دیگران این راهها و شبکه های راهی را تغییر داده، عثمانی است، چرا که به مرور زمان شکل تجارت و راه های دریائی تغییر یافته اند. این هم علتش آنست که بعد از قرن ۱۷ دنیا به سرعت تغییر یافته است. ما به ایالت رومی «پافلاگونیا» ما «کاستامونو» (قاستامونی) می‌گوئیم، جائی را که به آن نام «گالاتیا» می‌گفتند ما «آنکارا» نامیده ایم. ولایت «آیدین» ما هم متناسب با سرحدات ایالتی روم معین شده است. وقتی دنیا بخاطر تغییرات ناشی از تجارت و نقلیات دریائی عوض شد، مرکز آن ولایت هم به ازمیر کنونی منتقل گردید. منطقه «منطشه» هم همان «کاریا» و یا قاریای قدیم است.

هخامنشیان و یونانیان در حال جنگ با همدیگرند، نه؟

 بله، پارس ها که میگوئیم هم عصر یونانى ها هستند.  همین ها بودند که قبل از پریکلس به آتن حمله کرده و این شهر را ویران نمودند و به آتش کشیدند. البته همه جا را ویران نمی‌کنند. از جمله می‌دانیم که در آناتولى ایونى ها و قاریائى ها با مدیران پارسى و ساتراپ ها رابطه خوبى دارند، چرا که این تمدن به کار دیگران دخالت نمی‌کند. خود همین یک نشانه آمیزش و انسجام یافتن یک امپراتورى است. در هند و مصر و آشور هم همینطور شده است. امپراتورى کلده (بخشى از بابل، -م) یهودیان را به بابل تبعید کرد اما هخامنشیان آنها را به موطن خودشان برگردانیدند. دوره «اسارت نخست» یهودیان هم باین صورت پایان یافت. یعنى نوعى تسامح نسبت به ادیان ونوعى زمینه مصالحه موجود بود.

آیا در این دوره میتوان از یک هنر یونانى- پارسى سخن گفت؟

 البته. اسکندر در شیراز تخت جمشید را که بخشى از پایتخت ایران بود به آتش کشید. اگر در مقام مقایسه بگوئیم، آنجا مقیاس بزرگترى از «اتاق عرض» قصر توپقاپى عثمانى بود. همین جا بود که از سفیران و دولتمردان پذیرائى میکردند. در عین حال عدالت هم در این اتاق تجلى میکرد و به شکایات رسیدگى میشد. میدانیم که نوروز یکى از مراسم مهم ایرانى است. در جریان این مراسم شاهنشاه یک روز تمام بر تختش می نشست و نمایندگان اقوام گوناگون هدایاى خود را تقدیم او میکردند. از قاریائى ها و ایونیائى ها تا قاپادوکیائى ها… شاهنشاه هم بعنوان بالاترین مرجع تصمیم گیرى، عدالت را جارى میکرد. اینها تجسم رسمى شدن و نمادین شدن یک امپراتورى است، یعنى اینجا چیزی مانند صحنه تئاتر پیش چشمان شماست. بطور خلاصه، تخت جمشید یک صحنه است، صحنه اى که حیات دولت و ملت را منعکس میکند.

پارس ها یک دوره هم با رومیان در افتاده اند…

 این در دوره بعدی است… پارس ها در آن دوره ها جنگجویان بزرگی دارند. حکمرانان بزرگ هم دارند. سه نفر از این فرماندهان که با روم درافتاده اند منسوب به خاندان میتریداد ها هستند. بالاخره در قرن سوم میلادی سلسله ساسانیان تاسیس یافته است. اولین حکمران آنها اردشیر بابک است. کسی که بعد از او بر سر کار می‌اید خسرو نوشیروان دادکار (دادگر) است که  همعصر امپراتور روم ژوستینیانوس است. دادکار و یا دادگر که لقب نوشیروان است یعنی «عادل». فردوسی در قرن دهم «شاهنامه» خود را می‌نویسد. از همه اشعاراو معلوم است که موضوعاتش را از فرهنگ باستان ایران گرفته است. و با این همت خود زبان فارسی را زنده می‌کند. این را هم به روشنی بیان می‌کند:

بسی رنج بردم در این سالِ سی

عجم زنده کردم بدین پارسی

در «شاهنامه» حکمرانی افسانه ای بنام فریدون هست، شخصیتی مانند انوشیروان… این سنت دولتی و مفهوم عدالت در فرهنگ ایرانی هزار سال پایدار بوده. دین ها تغییر می یابند اما زبان و ذهنیت آنقدر عوض نمی‌شود. مثلا از دمکراسی باستان یونان چه چیزی باقی مانده؟ و یا از فراعنه برای مصر چه چیزی مانده است؟ هیچ کس از این لاف های نسنجیده نگوید که گویا از آنوقت به ما آنچه که به ارث مانده فقط «استبداد و دیکتاتوری» است. این حکمران موسوم به فریدون که در «شاهنامه» می‌بینیم یک نماد، یک سمبل است. فردوسی می‌گوید «این شخص یعنی فریدون خودش را وقف عدالت کرده بود. فریدون از نور آفریده نشده بود اما عادل بود. بنا بر این تو هم عادل باش تا مثل فریدون شوی…» همین را سعدی شیرازی هم در «گلستان» می‌گوید:

آورده‌اند که نوشیروان عادل را در شکار گاهی صید کباب کردند و نمک نبود غلامی به روستا رفت تا نمک آرد نوشیروان گفت نمک به قیمت بستان تا رسمی نشود و ده خراب نگردد گفتند از این قدر چه خلل آید گفت بنیاد ظلم در جهان اوّل اندکی بوده است هر که آمد برو مزیدی کرده تا بدین غایت رسیده

اگر ز باغ رعیت ملک خورد سیبی

 بر آورند غلامان او درخت از بیخ

به پنج بیضه که سلطان ستم روا دارد

زنند لشکریانش هزار مرغ بر سیخ

این جواب نوشیروان عادل بخوبی نشان می‌دهد که یغما و غارت چطور از بالا شروع می‌شود و به پائین سرایت می‌کند. تصور کنید که این طرز تفکر و درک عدالت تا قرن سیزدهم یعنی دوره سعدی هم ادامه یافته است.

خوب، با ساسانیان مثل اینکه رسیدیم به قرون وسطی و یا سده های میانه؟

 قرون وسطی نه، بگوئیم عصر آنتیک و یا باستان متاخر. اواخر عهد باستان. تقسیم بندی هائی مانند قرون وسطی و دوره معاصر از نظر تاریخ ترکان معنی چندانی نمی‌دهد. این مفاهیم در زبانشناسی باستان، باستانشناسی و تاریخ نویسی غرب در قرن نوزدهم رواج یافت. منظور از دوره پایانی عهد باستان، پیدایش مسیحیت است.

بسیار خوب، در باره این دوره ها چه می‌توان گفت؟

 بهتر است اصلا هیچ چیز نگوئیم. قرن هفتم مصادف است با ظهور اسلام. اگر این را بعنوان یک انقلاب ارزیابی کنیم، پس دوره پایانی عهد باستان را چطور باید نامگذاری کنیم؟ حالا مگر صرفا بخاطر اینکه موسسه های امپراتوری روم دچار مشکلات می‌شوند می‌توان دوره قبلی را پاک کنیم و بگوئیم یک دوره جدیدی شروع شده است؟ در نهایت زندگی ادامه می‌یابد. پارت ها به ایران کنونی و سرزمین های دور و بر آن حکمرانی می‌کنند و روم در زمان سزار با این همسایه خود جنگ می‌کند. سزار بریتانیائی ها را مغلوب می‌کند، بعد به این طرف رو می‌آورد و میتریداد را مغلوب می‌کند و آناتولی را لاتینی می‌نماید. اما پارت ها البته کار خودشان را می‌کنند. مثلا در زمان امپراتور بعدی روم یعنی کراسوس، پارت ها این حاکم روم را از بین می‌برند و عده زیادی از سربازان روم را هم اسیر می‌کنند. ساسانی ها که می‌ایند، آنها هم والریوس را مغلوب می‌کنند و باز یک عده از سربازانشان را به اسارت می‌گیرند. طبیعی است که اینهمه اسیر را نمی‌کُشند.

در مرکز امپراتوری ساسانی یعنی جندی شاپور یک مکتب فوق العاده برجسته پزشکی هست. اینجا مکتبی است که آثار یونان باستان را ترجمه می‌کنند و راه و روش های علمی‌ آنها را بکار می‌ بندند. طب اسکندریه را هم بکار می‌گیرند. چرا می‌گوئیم طب اسکندریه؟ چونکه هروفیلوس کالکدونی به اسکندریه می‌رود تا روی اموات یعنی جسد انسان های مرده کالبد شکافی و آزمایش کند. علت آن هم این است که مصری ها مومیائی درست می‌کنند و در این کار تبحر دارند. علم آناتومی‌ و تشریح اینطور پیشرفت می‌کند. در سوی دیگر طب یهودی هست که جنبه دینی دارد و کسی نمی‌خواهد به آن توجه کند. این قبیل چیزها به دین اسلام هم وارد شده است (دین یهود به تمام امورد روزمره انسانی مداخله می‌کند، از قبیل اینکه چطور باید غذا بخوری، چطور بنوشی، زن و شوهر چطور همخوابه بشوند  و غیره. این دین قواعدی باور نکردنی دارد.) از هندیان هم اطلاعات علمی‌ می‌آید. یعنی از چهار گوشه معلومات می‌آید، بعد هم طب اسلام به اینها علاوه می‌شود و در اینجا پیشرفت می‌کند. در زمان حضرت محمد اسکندریه جائی بود که مردم برای تحصیل طب به آنجا می‌رفتند. دنیای دور و بر ما گاه به سرعت و گاه تلو تلو خوران جلو می‌رود. حالا ما چطور به یک قسمت این روند سده های آغازین و به قسمت دیگرش “قرون وسطی” بگوئیم؟

در اوایل قرون وسطی و یا سده های میانه در خاورمیانه و حوزه دریای مدیترانه دو دولت بزرگ پادشاهی وجود دارد: بیزانس و ایرانِ ساسانی. از این دو دولت نخستین اش میراث روم و دومی میراث هخامنشیان است. این ها دو نظام حیات سیاسی هستند که از نظر اداری و اجتماعی برای دوره هائی طولانی در تاریخ، واحد های سیاسی بعدی را بطور عمیقی تحت تاثیر خود قرار داده اند. در ادامه این صحبت خواهیم دید که در سازماندهی این دو امپراتوری، وظیفه کنترل اداری  حتی در زمینه هائی مانند خدمات عمرانی و نقلیاتی نه در سطح کلان و مرکزی، بلکه از طریق واحد های کوچک محلی انجام می‌شود.

بله، در این دوره دو پادشاهی بزرگ روم و ایران وجود دارد اما بین این دو پیوسته شاهد جنگ هم هستیم…

 خسرو نوشیروان بیزانس را مغلوب کرده «جاده ابریشم» را به روی بیزانس می‌بندد. ایرانی ها تمام این راه را تا اندونزی کنترل می‌کنند. وقتی ابریشم به بیزانس نمی‌رسد، آشوب بپا می‌شود. در این شرایط بیزانس از ترک ها، از بومین خان یعنی خاقان گوک تورک (در آسیای میانه، -م) درخواست کمک می‌کند. قبلا هم چند جا گفته ام: زامراخوس کلیکیائی که بعنوان ایلچی بیزانس پیش گوک تورک ها می‌رود سیاحتنامه بسیار جالبی دارد. از طرف ترک ها هم مانیاخ سُغدی به بیزانس می‌رود. بالاخره راه ابریشم به روی بیزانس گشوده می‌شود. جالب تر اینکه بعدا در زمان هراکلیوس، ایران مناطق فلسطین، سوریه و انطاکیهِ بیزانس را تصرف می‌کند تا جائیکه حتی در بیت المقدس صلیبی را که ایرن مقدس یافته بود هم به یغما می‌برند. بعد ها که هراکلیوس ایرانیان را مغلوب می‌کند، این صلیب را هم یافته  آن را به استانبول می‌اورد. همه اینها حوادثی هستند که مدت کوتاهی قبل از اسلام و یا وقت فتوحات اسلامی اتفاق افتاده اند. یعنی در پیش چشمان ما خاورمیانه ای وجود دارد که زیر و رو شده است. ایرانیان و رومیان در حال کشتن همدیگرند. اوضاع طوری است که گویا همه منتظرند بعد از سال ۶۳۲ لشکریان خلیفه حضرت عمر بیاید و این منطقه را دوباره متحد کند. و کسانی که این را عملی می‌کنند دو فرمانده چیره دست خلیفه عمر یعنی عمرو ابن العاص و خالد بن ولید هستند. خالد، فاتح عراق امروزی یعنی ایران ساسانی است و در عین حال همان کسی است که قبلا در نیم جزیره عربستان پیغمبران دروغین را برطرف کرده یکپارچگی این منطقه را تامین نموده بود. نتیجه این می‌شود که در سال ۶۲۲ اولین دولت اسلامی‌ در یثرب (مدینه) تاسیس می‌شود. «مدینه» یعنی «شهر» – این کلمه از آرامی‌ و عبری وارد عربی شده است. این یک واژه مشترک از فرهنگ  سامی‌ و یکی از واژگان وحی است. در آرامی‌ و عبری «مدینه» معنی «جایگاه عدالت» را می‌دهد. امروزه هم لقب اسرائیل «مدینات» است.

بعد درسال چهاردهم تاسیس این دولت اسلامی‌ شاهد گسترش آن به  یک جغرافیای پهناور می‌شویم. خلیفه عمر انسانی نابغه است. مصر، بین النهرین، سوریه و فلسطین در زمان اوست که فتح می‌شود. جمعیت بزرگی را که در این جغرافیای پهناور زندگی می‌کنند و زبان هائی را که تکلم می‌نمایند در ذهن خود تجسم کنید. موضوع بر سر میراث بیزانس و ساسانی هست – از طب و اداره اراضی گرفته تا اداره مالی و اقلیت ها… و در این جغرافیا ادیان دیگری هم هستند.

گفته می‌شود آریائی ها از شمال به هند آمده اند. هیتلر هم مدعی بود که آلمانی ها آریائی هستند.

 هیتلر آریائی بودن را بخصوص به بدبخت ترین تیم آنها ربط داد! این مثل آن است که به مسافرخانه های مفلوک میدان آتش نشانی آنکارا و یا محله «سیرکه جی» استانبول نام «پالاس» (قصر، -م) می‌دهند. آریائی گری اروپای شمالی هم همان طور است. ایران، هندوستان و افغانستان در تاریخ، پیش کسوتان اقوام آریائی بوده اند. هیتلر هم ادعای آریائی بودن می‌کند چونکه از نظر زبان بین اینها رابطه وجود دارد. بعضی بچه ها که در خانواده به آنها توجهی نمی‌شود رفتاری می‌کنند که گویا اصیل ترین عضو خانواده اند. کار هیتلر هم از این قماش است. در واقع، فرهنگ آریائی بطور طبیعی در هندوستان، ایران و افغانستان نقش حاکم دارد چونکه در این سرزمین ها دین، اسامی خدایان و فرهنگ اسکان و جنگ یک روند مشابه داشته است. تمدن های دیگر در حاشیه هستند. مسافرخانه هائی که بخودشان اسم «پالاس» می‌دهند هم هتل هستند اما بی شک هتل های پنج ستاره نیستند.

image_print

همچنین

نوعثمانی‎گری حزب عدالت و توسعه و روح ترکان جوان

داود دشتبانی – از ابتدای به قدرت رسیدن و سپس تثبیت جایگاه حزب عدالت و …