۲۹ آبان ۱۳۹۸
خانه / تیتر / دیباچه‌ای نظری بر گفت‌وشنید با قوم‌گرایان

دیباچه‌ای نظری بر گفت‌وشنید با قوم‌گرایان

علیرضا افشاری هم‌وند شورای مرکزی مهستان ایران می‌دانیم که در میان بخشی از نسل جوان آذربایجانی یا ترک‌زبانان ایران واگراییِ شدیدی نسبت به مسائل ملی و ایران‌گرایانه ایجاد شده است. نمی‌توان آنان را نادیده گرفت یا به اقلیتی کوچک فروکاست و یا آن که با استدلالی چون وابسته بودن‌شان از گفت‌وگو شانه خالی کرد. شاید خیلی ساده و کوتاه بخواهم دلیلی را برایش در نظر بگیرم این جدایی‌بینی برآمده از قطع ارتباط با گذشته و به نوعی سطحی شدن و کم‌معنا شدن باشد، که ویژه‌ی این گروه از جوانان نیست، بلکه آسیبی است که همه‌ی ما، در پیِ سال‌ها بی‌توجهی به تاریخ و فرهنگ‌مان، دچارش شده‌ایم. این بی‌توجهی را در معنا و شکلِ ملی‌گرایانه در نظر ندارم، بلکه مرادم از آن، قطع پیوند با معانی و تجربه‌ی زیسته‌ی انسان ایرانی در درازای تاریخِ ژرفش است. اگر بزرگانی در گذرِ تاریخِ ما بودند که، با برجستگیِ دانش و شعور و فهم‌شان، سبب می‌شدند هم‌چون نقاط عطف و گره‌گاه‌هایی کلیتِ جامعه‌ی ایرانی را بَر کشند تا استوار و پیوسته باقی بماند امروزه با نوعی همگانی و یک‌شکل، اما کم‌معنی و سطحی شدنِ آن دانش‌ها در قالب آموزش و رسانه‌های رسمی، آن‌هم ناپیوسته به تجربه‌ی زیسته‌مان، مواجه هستیم. از این روست که مثلاً این گروه از جوانان زبان فارسی را در حد یک زبان، هم‌چون دیگر زبان‌های این حوزه‌ی بزرگ، نه گنجینه‌ای تمدنی که بخش بزرگی از این دانش و تجربه و شناخت (عرفان) را حمل می‌کند می‌بینند و هویت خود را هم، در بستری از ناسیونالیسم (که ذاتاً قوم‌گرایانه است، چرا که ملت‌ها در بستر اروپایی در واحدهای کوچک زبانی از یکدیگر تمایز یافته‌اند و آن تجربه‌ی بزرگ هم‌گراییِ اقوام و شکل‌گیری لایه‌ی جدیدی به‌نام ایرانیت را از سر نگذرانده‌اند؛ لایه‌ای که به باورِ من پله‌ای مهم برای درک و رسیدن به لایه‌ای فراگیرتر به نام انسانیت است، شناختی که عرفان ایران به آن دست یافته است. البته از قلم دور نداریم که به تازگی از پسِ تجربه‌ی بسیار دورِ دولت رومی ــ که، جدا از کوتاه‌زمانی‌اش، همه‌ی اروپا را زیر سیطره نداشت و نیز مهم‌تر از این، نگاهی برتربینانه و نژادپرستانه و همراه با غارت اقوامِ زیر سیطره‌ را در پرونده دارد ــ تجربه‌ی اتحادیه‌ی اروپا را شکل داده و می‌کوشند آن را ژرفا ببخشند که هنوز کامیابی‌ای قطعی نداشته‌اند) در تعارض با هویت ملی ایرانی تعریف می‌کنند؛ در حالی که در ملی‌گراییِ کهن ایرانی لایه‌ی هویتیِ قومیِ مردمان این سرزمین همواره از لایه‌ی فراگیر هویت ملی جدا بوده است و این دو رو در رویی‌ای با هم نداشته‌اند. قومی هم که با تازش یا کوچیدن به این حوزه‌ی تمدنیِ پیچیده وارد می‌شد، پس از مدتی، بدون آن‌که الزاماً لایه‌ی هویت قومی خود را از دست بدهد، از این شریک شدن با ایرانیان در لایه‌ی فراگیر ملی استقبال می‌نمود و جذبِ این فرهنگ، و خویشاوندِ ایرانیان می‌شد؛ چرا که برایش «آورده‌ای» هم‌چون اتصال به فرهنگ و غنایی تاریخی را به ارمغان می‌رود و در بسترِ جاریِ زندگی، پیوند آنان با این مردمان و شکل‌گیریِ ارتباطی بر پایه‌ی داد و ستد و بازرگانی را به جای غارتگری در پی داشت که طبیعتاً دوام و مانایی و جذابیت بیشتری را برای‌شان در پی داشت. اما گویا اکنون وارونه‌ی آنچه در تاریخ ایران شکل گرفته در حال شکل‌گیری است. جامعه‌شناسان می‌گویند وقتی هویتی از دل هویتی مادر، یعنی تا این حد نزدیک به خود، می‌خواهد جدا شود شروع به ایجاد افتراق در هر چه می‌تواند می‌کند، که البته این تلاش برای پررنگ کردنِ جدایی‌ها و اختلاف‌ها ناشی از همان ناسیونالیسمی است که در یکی دو سده‌ی اخیر مردمانِ کم‌وبیش نزدیک به همِ اروپایی را به جای آن‌که به هم نزدیک‌تر کند، به‌ویژه بر پایه‌ی زبان، از هم جدا و تعریف و در نهایت دشمن نمود؛ یعنی دقیقاً در برابرِ ملی‌گراییِ کهنِ ایرانی که در آن شاید به خاطر گونه‌گون بودنِ مردمانش و این که ایران‌زمین واقعاً در مرکز جهانِ باستان بوده است اصل بر دیدنِ شباهت‌ها و پُررنگ کردنِ آنها بوده است. بر این پایه، این گروه از هم‌میهنانِ ترک‌زبان‌مان نیز، به جای دیدنِ برای نمونه این همه واژگان مشترک و کهن در زبان، می‌کوشند بر جدایی زبانی و بر پایه‌ی آن، تباری پای بفشرند تا آن‌جا که تاریخی دیگرگونه، بر خلافِ همه‌ی منابع تاریخی، می‌سازند و حتی شکل نوشتنِ واژگان کلیدی و بسیار آشنای «تُرک» و «آذربایجان» را هم، بی‌هیچ استدلالی، دیگرگونه می‌کنند. آشکار است که اکثر این دوستان حتا اشعار شاعرانی چون امیرعلیشیر نوایی، نسیمی و فضولی را هم نخوانده‌اند تا متوجه پیوستگی زبانی و به‌ویژه فرهنگی پدیده‌ی «تُرک» با «ایرانیت» شوند و این که آن بزرگان تا چه اندازه در فضا و دادوستدِ فرهنگی دیگر شاعرانِ ایران‌زمین، که به فارسی سخن گفته‌اند، بوده‌اند. دیگر چه رسد به خواندنِ کتاب‌های بزرگانی چون مولانا و نظامی گنجوی و خاقانی و… که ادعای «تُرک» بودنِ آنان را، با تفسیری ویژه، دارند. به باور من، اگر این حرکت، که اوضاع بدِ اقتصادی و فروپاشیِ نهاد فرمان‌رواییِ خردمندانه هم در شکل‌گیری‌اش بسیار مؤثر است، قوی و پُرمایه بود و اتصالی با پیشینیان خود داشت و می‌دید که از نوایی تا شهریار اگر سخنانِ پُرمغری در زبان ترکی گفته شده و ادبیات ترکی قوّت گرفته در پیوند با جهان معناییِ ملی و موجودِ پیشین ــ که تجربه‌ی زیسته‌ی همه‌ی مردمان و اقوام این گستره‌ی بزرگ را نگاه داشته ــ بوده و شاعری را در هیچ زبانِ قومیِ این منطقه نداریم که بزرگ و دارای اندیشه بوده اما از گنجینه‌ی مشترک معناییِ این جهان پهناور و هم‌فرهنگ، یعنی زبان فارسی، تغذیه نکرده باشد؛ آن‌گاه، هویت قومی قدرتمندی را شکل می‌دادند که می‌توانست، با تلاش بر روی آن بخش از نقدهای‌شان که شایسته‌ی توجه و بازنگریِ ملی است، هم‌چنان مستعد نوزایی‌ای در منطقه باشد (چون صفویه و چون مشروطیت). اما به نظر می‌رسد آنچه دارد رخ می‌دهد دنباله‌ای بر تلاشی برای شکل دادنِ هویتی ملی، جدا از ایرانیت، باشد که طبیعتاً به نسخه‌های به‌نتیجه‌ رسیده‌ی آن، یعنی دولت‌های ترک‌زبانِ همسایه، خواهد رسید که در آن میان ترکیه به ظاهر قدیمی‌تر است هر چند به واقع تنها نیرومندتر است. هویت ترکیه‌ای، بر پایه تاریخ و جامعه‌شناسی، هویتی کاملاً نوساخته است که اتفاقاً از بنیادهای خودش جدا شده؛ نه با تاریخ روم (روم شرقی) پیوند دارد و نه با فرهنگ گسترده‌ی ایرانی که در ادب مکتوبِ آن سامان نمود داشته و تا حدود زیادی زدوده شده، جز احتمالاً تبلیغات باشکوهی درباره‌ی مولانا، و نه حتی با هویت اسلامیِ عثمانی پیوند برقرار می‌کند (که هر سه‌ی این‌ها در پیِ وصل بودند، نه فصل)؛ هر چند البته مسلمانی هنوز عامل مهمی در پیوندِ بخشِ مهمی از مردمان آن دیار است. بر روی بدنه‌ی قطع‌شده‌ی این بنیادها لایه‌ای از فرهنگ غربی (هم‌چون دوره‌ی پیش از انقلابِ ما) ــ ‌بدون آن که ارزش‌گذاری کنم ــ جریان دارد، و صدالبته هویت ملی ترکی تبلیغ می‌شود که بر پایه‌ی زبان در حال اتصالِ خود به مرزهایی فراتر از ملی است که پیش از این هیچ‌گاه در تاریخ یگانه نبوده‌اند و گویا به همین دلیل است که گاه جعل‌هایی در تاریخ، همچون تعمیم و تبلیغ یکدستی و استقلال هویت ترکی که امری امروزین است، انجام می‌شود تا این اتصال طبیعی جلوه کند. در حالی که هویت قومی ترکی قدمتی در خور دارد که همچون دیگر اقوام منطقه همیشه زیرسیستمی از هویت ایران‌زمینی (نه هویت ایرانیِ کم‌وبیش ناسیونالیستیِ صد ساله‌ای، که مخالفان با بزرگ‌نمایی آن را صرفاً به زبان فروکاست داده و فارس‌گرا می‌نامند) بوده است. این که ما امپراتوری‌ درازمدت و قوی‌شوکتِ عثمانی را داریم فراموش نکنیم که آدم‌ها درونِ آن امپراتوری هویت ملی تُرکی نداشته‌اند، چرا که آن امپراتوری خود را بر پایه‌ی تُرکیت تعریف نمی‌کرد، اما هویت ایرانی‌مان (چه تُرک بوده‌ایم، چه کُرد و چه بلوچ یا مازنی و لُر یا تبریزی و شیرازی و اصفهانی و توسی و… و کمی قبل‌تر مروی، هراتی، بخارایی و گنجوی و تفلیسی و رازی و عراق عربی یا عجمی و بحرینی و… و چه حتی کلیمی و آشوری و ارمنی و گرجی) در گذر این دوران طولانی باقی ماند، چه ما را در دوران‌های پراکندگی و ضعف و شکست، گاهی «بربر» خطاب کردند و چه عجم یا تاجیک و تات و چه در درازای دورانی بزرگ، پارسی یا ایرانی؛ از دیدِ دیگری، با وجود گونه‌گونی، نوعی یک‌سانی میان ما دیده می‌شده که همین هم سبب دشواریِ تحلیل این جامعه‌ی بزرگ می‌شده است. اگر هم در عثمانی وجهی از تُرک بودن به کار گرفته می‌شد معنایی قومی را با خود حمل می‌کرد؛ هم‌چنان که درون ایران‌زمین کم نبودند اقوامی که به هویتی «شهر»ی درنیامدند و هویت‌های عشیره‌ای و طایفه‌ای و قبیله‌ایِ خود را زیر لایه‌ای از هویت قومی حفظ کردند. اما آنچه هویت ملی امروزین ترکیه را قدرتمند می‌نماید استفاده‌ی شایسته‌ای است که آنها با جذبِ دیوان‌سالاری امپراتوری عثمانی از آن سازوکار چند صدساله داشتند؛ کاری که ما هر چند در اوایل سده‌های اسلامی توانستیم سرانجام با کنار زدن نگاهِ قومیِ بنی‌اُمیه چنین کنیم و دیوان‌سالاریِ نیرومندِ باستانی‌مان را زنده کنیم، اما گویا پس از یورش‌های متعدد اقوام تُرک و سرانجام مغول و در نهایت تاتارها آن را از دست داده و فرسوده شدیم تا در نهایت در طی تجزیه‌ی دویست ساله‌ی اخیر تنها توانستیم خودمان را با نوسازی دوره‌ی رضاشاه هم‌پا با ترکیه بَر بکشیم، که این بخت نصیبِ تکه‌های جداشده از ایران نشد و حتی انگلیسی‌ها و روس‌ها هم، بر خلافِ آنچه تبلیغ می‌شود، تجربه‌ی دیوان‌سالاریِ خود را در اختیار این مستعمره‌ها قرار ندادند، مگر به ضرورت و به جهتِ نفعِ خود. کوتاه‌سخن آن‌که اگر هویت ملی تُرکی امروز نیرومند می‌نماید چنین چیزی است وگرنه پیشینه‌اش هم‌چون دیگر هویت‌های ملیِ تازه‌ زاده‌شده در همسایگی ایران، جدید و امروزین و به نسبت تاریخِ درازآهنگِ ایران نوپدید است چرا که در همین صد سال پیش شکل گرفته؛ تقریباً نزدیک به هویت‌های ملی گرجی، [جمهوری] آذربایجانی، تاجیکستانی، ترکمنستانی، ازبکستانی، قزاقستانی و عربستانی؛ کمی بزرگ‌تر از هویت‌های عراقی و پاکستانی که آنها هم از هویت‌های شکل‌گرفته در کشورهای کوچک و شیخ‌نشینانِ جنوب خلیج‌فارس بزرگ‌ترند. جالب است که افغانستان، احتمالاً، تاریخ استقلال بزرگ‌تری داشته باشد هر چند در چند دوره مستعمره‌ی انگلیس شد تا آن هم در نهایت در همین بازه‌ی زمانی مستقل گشت و بر پایه‌ی نظریه‌ی برآمده از انقلابِ بزرگ فرانسه با شکل‌گیریِ دولتی نوین به درجه‌ی ملت شدن رسید. شاید در این میان، ارمنستان یک استثنا باشد که در بخش‌های متناوب از دوران باستان استقلال‌هایی داشته، هر چند آن هم در بازه‌هایی بزرگ درونِ حوزه‌ی هویتی ایران‌زمینی (شاهنشاهی‌های باستانی ایران) تعریف می‌شد. امپراتوری عثمانی، هر چند بخشِ قابل توجهی از گردانندگانش ترک بودند، هویتش را بر پایه‌ی اسلام تعریف می‌کرد و رهبری‌اش با خلیفه‌ی جهان اسلام بود. و این که گمان می‌شود اکثریت سکنه‌ی ترکیه ترک بودند دقیقاً به همین بازمی‌گردد که تنها همان هسته‌ی سخت ترکیّت در درون عثمانی بود که توانست کشوری را، هم‌چون همه‌ی کشورهای اروپایی در گذر ناسیونالیسم، بر پایه‌ی عنصر نژاد و زبان بازسازی کند در حالی که در ایران اصلاً چنین نیازی نبود و نژاد موضوعیتی نداشت. البته حدود چهل درصد از همان هسته‌ی برسازنده‌ی کشور ترکیه هم از اقلیت‌ها هستند که نشان می‌دهد هم‌چون ایران از تنوع قومی بالایی برخوردار هستند؛ اما آنچه ایران را نه تنها در دشواری‌های این چند صد سال، بلکه در کل تاریخ هزار ساله‌ی اخیرش، سرپا نگاه داشت این بود که لایه‌ای از هویت، فراتر از قومیت، وجود داشت که بر خلافِ عثمانی وابسته به ایدئولوژی فکریِ خاصی نبود. هر چند در لایه‌ی هویتی ایرانیان نقش شیعه بودن پررنگ است اما تنها عامل نیست هم‌چنان که زبانِ ملی فارسی هم پررنگ است اما تنها عامل نیست و فردی که در روستایی دورافتاده زندگی می‌کند و زبان مادری‌اش هم فارسی نیست این احساسِ تعلق به ایرانیت را دارد. به همین نسبت اسطوره‌های مشترک هم نقش دارند و نیز سنت‌ها، اعم از سوگواری‌ها یا جشن‌ها، و در یک کلام فرهنگ؛ هم‌چنان که تاریخی که با هم در فراز و فرودهای آن شرکت داشتیم هم مهم‌اند، به‌ویژه آن که این تاریخ تاریخِ استعمار کردن و برده گرفتن و کشتارهای قومی و نژادی و دینی نیست (دستکم نسبت به تمدن‌ها و سرزمین‌های هم‌عرض در تاریخ). و این‌ها دقیقاً همان اتصالات ارزشمندی هستند که برخی هم میهنان، ناآگاهانه و در جست‌وجویِ سرابی، هم‌چون همان ایدئولوژی‌هایی که در طی تاریخ می‌فروختند، در حال کوبیدن‌ و خُرد کردن‌شان هستند… از آنجا که هویتِ ترکیه‌ای، چنان که اشاره شد، خود با قطع ارتباط با گذشته شکل گرفته و به نسبتِ هویت فراگیر ایرانی خود را از تنوع و گوناگونی و پتانسیل‌های توانمندسازانه‌ی بسیاری محروم کرده و آنچه اکنون وجود دارد هویتی کم‌رمق و لاغر است که آمادگی جذب در جهانِ معنایی و سپهر فرهنگی مغرب‌زمین را ــ در زیرِ نام مشروع‌نمای جهانی شدن ــ دارد، می‌توان حدس زد که فرزندِ آن در دیگر سرزمین‌ها، که با هزار ترفند کوشیده می‌شود ولو با رستمینه کردن (سزارین) و به‌ویژه با سرکوبِ هویت‌های نزدیک به خود پا به جهان گذارد، چگونه از نظر فرهنگی و محتوایی نحیف‌تر از خودش خواهد شد و در دنباله‌ی سیرِ ناسیونالیسم و جدل‌های ملیت‌های نوپدیدِ اروپایی سببِ جنگ و ستیزهایی بیشتر در منطقه خواهد شد…

image_print

همچنین

اجرای طرح آموزش زبان ترکی‌ – آذری در برخی مدارس آذربایجان شرقی از مهرماه

آموزش و پرورش آذربایجان شرقی قصد دارد طرح آموزش زبان ترکی_آذری را در برخی مدارس …