۱۶ فروردین ۱۳۹۹
خانه / ادبیات / هویت بارز ایرانی در زبان ‎آذری

هویت بارز ایرانی در زبان ‎آذری

فیروز منصوری

در روزنامه‎ها و مجلات و مجموعه‌مقاله‌های چاپی، نوشته‎های فراوانی با عنوان زبان فارسی هویت ایرانیخوانندگان را فیض و فایده بخشیده و می‎بخشند. در سال‌های ۱۳۸۰ تا ۱۳۸۴ که در ارومیه بودم، جراید منتشرشده در آذربایجان را مطالعه می‎کردم، گه‎گاهی نویسندگان آذری‌زبان مقاله‌هایی با عنوان زبان ترکی هویت ملی ماستمطالب واهی و افواهی به‌قلم می‎‎آوردند که حاکی از ناآگاهی و نقص مطالعات بوده است. زبان کنونی مردم آذربایجان که صحرا و روستا و شهرنشینانش به آن سخن می‎رانند یکی از رکن‎های رکین و پایه‎های متین زبان فارسی بوده و از هزار سال پیش تاکنون لغات و اصطلاح‌های آن در متن‌های تاریخی و کتاب‌های مختلف به ثبت رسیده و یا با گویش‌های شهرستان‌های ایران هم‎‎آهنگی و هم‌بستگی داشته است. به‌منظور این‌که این ادعا به ثبوت رسد نزدیک به پنج‌هزار واژه‌ی ناب فارسی را که در محاوره‌ی امروزی مردم آذربایجان رایج و دایر است گردآوری کرده، شواهد و مدارک آن را فراهم ساخته‎ام.

اینک از بخش (آ. A) آن مجموعه که شامل دویست و سی و اند واژه است نمونه‎هایی را به خوانندگان محترم مجله‌ی گران‌قدر فروزش (این مطلب در فصلنامه فروزش به چاپ رسیده بود) عرضه می‎دارم. بدیهی است که واژه‎های گردآمده آذری، بیرون از شمار بیش از دو هزار لغت عربی است که از طریق زبان فارسی وارد گویش‌های شهرستان‌های ایران شده و در آذربایجان هم تداول پیدا کرده است.

آ – A

آب، Ab: لفظ آبو اُوبا قرار گرفتن در پیش و پسِ واژه‎ها، بیش از شصت لغت رایج در آذربایجان را معنی و مفهوم بخشیده است. مانند: آب‌انبار، آبدار، آبگوش، آب‌نابات، آب‌لیمو، آب‌غورا، خاک اُو، دَن اُو، میراُو، اُو خوار، اُوکاما، قنداب، دوغاب، شورآو، نم اُو،…

آباجی، abaji: خواهر، هم‌شیره.

در فرهنگ معین آباجی، در لغت‎نامه‌ی دهخدا آبجی واژه‌ی ترکی معرفی شده است. در صورتی که در شهرهای کرمان، بلوک میبد، کازرون، شیراز، بوشهر، خوانسار، مازندران، یزد، هم‌شیره را آباجیمی‎گویند. در سیرجان و بختیاری چهار لنگ آواجی، در گلپایگان آجیمی‎خوانند. در قصران و تهران و اصفهان آبجیزبان‌زد است (کتاب کوچه، ج ۱، ضرب‎المثل‎های آبجی‌خاک‎انداز، آبجی‌رقیه، آبجی‌سکینه و آبجی‌سلطان را با ترانه‌ی آبجی‌مظفر ثبت کرده است).

همان‌طوری که در آذربایجان مرسوم است در کرمان، بیرجند، سیرجان، مراغی طالقان، هم‌شیره را باجیهم خطاب می‎کنند.

آباره، abare: آب باره، حصار و دیوار آب، آب‌راه، آسیاب‎هایی که در سراشیب مسیر رودخانه‎ها قرار نگرفته و در دشت مسطح و کم‎شیب بنا می‎شد، آب آن‌ها را از مسافتی مناسب، با ساختن دیوارهای خاکی سربالایی ملایم، به دهانه‌ی ناو آسیاب هدایت می‎کردند. کناره‎های دیوار دوطرفه‌ی خاکی را درختان بید و تبریزی می‎کاشتند و دو جانب آب‌راه را با خاک‌ریزی، از بالا به پایین شیب می‎دادند. این آب‌راه و ساختمان ابتکاری را ”آبارهمی‎نامیدند. در جنوب غربی شهر سلماس تا سال ۱۳۳۰ خورشیدی،هم‌چو آسیابی به نام ”آبارا دییرمانیدایر بود.

آپار، apar:

در فرهنگ پهلوی به فارسی، تألیف بهرام‎ فره‌وشی ‎آمده است: اپار appar، برده‌شده، دزدی‌شده، جابه‌جاشده. در آذری به‌صورت آپارماخ apparmax به‌معنی بردن به‌جای مانده است“ (ص۴۴).

آپارمنی بنده وور / زلفونن کَمَنده وور

مین یردن یارام واردر اسیر گمه سنده وور

آپاردی سئل‌لر سارا می منیم / بیرآلا گوزلی بالا می‎منیم“.

آپارتی، aparti: در آذربایجان، شخص کلاش، بی‎حیا و پررو را آپارتی می‌گویند. در تمام استان‌ها و شهرهای ایران این واژه به همان معنی مصطلح در آذربایجان به‌کار می‎رود.

در همدانی: پاچه‌ورمالیده، حقه‌باز، بزن‌بهادر.

در لکی: حیله‎گر، حقه‌باز.

در لری: حقه‌باز، شیاد.

در ساوه: بی‌شرم، حقه‎باز.

در مشهد: شارلاتان، بی‎چشم‌‌ورو.

در اصفهان: هتاک، بی‎چشم‎‌‌ورو.

در کازرونی و شیرازی: حقه‎باز، متقلب، زبان‎باز.

در بوشهر، سروستان، قصران، سیرجان و نهاوند هم معانی فوق را دارد.

در ارمنی، آپاراسان aparasan: یاغی، سرکش، گستاخ. و آپِراسان، aperasan: بی‎‌بندوبار، بی‎‌پروا، افسارگسیخته، بی‎رسن.

آتاش، atas: آتش.

در پهلوی: آتاخش.

در ارمنی: آتاش.

آتاش یانماساکول اولماز: تا نسوزد آتشی، خاکستری پدید نمی‎آید.

ماشاورا کن، اَلیوی آتاشا اوزاتما: با وجود انبر، دست به آتش مزن.

و ترکیب‌هایی چون: آتاش‌پارا، آتاش‌خانا، آتاش‌کش،…

آج – آز، azaj: گرسنه، آزمند.

آج در فرهنگ آذربایجانی – فارسی تألیفِ بهزاد بهزادی: گرسنه، سیری‎ناپذیر، حریص، آزمند، طماع، فقیر و ندار. در فرهنگ‌های فارسی و لغت‎نامه‌ی دهخدا هم واژه‌ی آززیاده‌جویی، افزون‎طلبی، طمع، تنگ‎چشمی، گرسنه و طالب سیری معنی یافته است. در ادبیات فارسی معانی و مفاهیم آز با آجِ آذری هم‌سان است.

۱٫راست گفت اندرین حدیث آن مرد/آز راخاک سیر داند کرد (سنایی)

ضرب‎المثل آذری: آجین قارنی دویار، گوزی دویماز.

حریص دایم در غم است، هرچه دارد پندارد کم است.

۲٫این آزنهنگی است هماناکه نپرسد/ازگرسنگی خویش حرامی و حلالی.

زبان‌زد آذری: آجین ایمانی اولماز / آجا مییت حلال در.

آجیش، ajis: سوزش، درد.

مَعدَم آجیشیر: معده‎ام می‎سوزد، درد می‎کند.

آجیشماق در فرهنگ آذربایجانی- فارسی: سوز داشتن، شدت گرفتن درد، تحریک کردن.

آقای دکتر علی رواقی در مجله‌ی ‎نامه‌ی انجمن (شماره‌ی ۱) کلمه‌ی آجیش را تب‌وسوز معنی کرده و نوشته‎اند: در فارسی هروی به دردهای گاه‌به‌گاه و ناگهانی در اندام را آجیش گویند“.

آجیش در فرهنگ‌های فارسی: لرز، تشنج، آزیش.

آقای دکتر رواقی در شماره‌ی دوم سال سوم (تابستان ۱۳۸۲) مجله‌ی نامه‌ی انجمن در مقاله‌ی گویش‎ها و متون فارسیسه صفحه مفصل درباره‌ی کلمه‌ی آجیش توضیح داده و سند ارایه کرده و از گویش‌های دماوندی، گیل و دیلم، مازندرانی، خراسان بزرگ، سمنانی، فارسی هروی، بیرجندی، تربت حیدریه و غیره، نمونه‎ها آورده‎اند.

در ضمن، از صفحه‌های متعدد کتاب الابنیه شواهد لازم را ارایه فرموده‌اند.

ضرب‎المثل ‎آذری: سوغان یِه مَه میسن، نیه آجیش سان؛ پیاز نخورده‎ای، چرا می‎سوزی؟

آجیغ، ajiy: قهر، نفرت، کینه، کراهت، خشم، آزیغ.

آجیغما گَلدی: بدم آمد. نفرت کردم. کراهت دارم.

سنین آجیغ وا: به کینه‌ی تو، بر علیه تو.

آجیغین آچارام: تلافی‎اش را درمی‎آورم (ابراز خشم).

آزیغ در لغت‎نامه‌ی دهخدا: تنفر و نفرتی که از اقوال و افعال کسی در ظاهر و باطن به هم رسد. (برهان) کراهت، نفرت.

ضرب‎المثل آذری: غملی آداما، اوزگه سنین گولمه‎‎سی آجیغ‎گَلَر؛ به آدم غمگین، خنده‌ی بیگانه نفرت می‎آورد.

آدا، ada: جزیره، خشکی میان ‌آب، آبخوست، آداک.

آداک در لغت‎نامه دهخدا: جزیره، خشکی میان آب.

قویون آداسی نام جزیره‎ای است در دریاچه‌ی ارومیه.

ضرب‎المثل آذری: آداوا گورد آزدی، بیری ده گمی نن گلدی؛ در جزیره گرگ کم بود، یکی هم با کشتی آمد.

نظیر: گلپایگان گرگ کم داشت، یکی هم از گوگد آمد.

آدینه، adine: روز جمعه، آدینه.

در دشت مغان شب جمعه را آدینه آخشامی می‎نامند. این واژه در اردبیل، مشکین‌شهر، نمین و ارسباران نیز متداول است. مرحوم شعار نوشته است: خیرات شب جمعه برای مردگان را آدینالیق می‎گویند. در تکاب افشار ضرب‎المثل زیر شهرت دارد: اِشَک دن آدینالیق اولماز“.

آر، ar: پاک، تمیز و پاکیزه.

مثال: فلان کس آر، مردار بیلمیر؛ فلانی پاک و ناپاک نمی‎داند. این مثل را جایی به کار می‎برند که کسی چندان رعایت نظافت نکند و یا از برخورد با وسایل نجس و ناپاک ابایی نداشته باشد.

مثال دیگر در تعریف چیزهای پاک و مصفا:

آیدان آری، سودان دوری (وفائی)؛ پاک‌تر از ماه، صاف‎تر از آب.

کلمه‌ی آر از مصدر آریدماق آذری مشتق شده است که با اردان فارسی به معنی صافی، آبکش، پالاونهم‎خوانی دارد.

آر، ar: عصمت و عفت، پاک‌دامنی، پارسایی، آر و ناموس.

از حاصل بررسی‌ها چنین استنباط می‎شود که در زبان فارسی و تداول عامه، واژه‌ی آرآذری با عار عربی در تلفظ و تحریر، تداخل پیدا کرده و در معنی تعارض و تناقض آفریده‎اند. زیرا آر آذری صفت ستوده است و عار عربی ناستوده.

عار: عیب، ننگ، رسوایی.

ما نداریم از رضای حق گله / عار ناید شیر را از سلسله. (مولوی)

آن‌جا که حمیت است مردان را / از مادر شوی‌کرده عار آید. (عبادی شهریاری)

در زبان آذری هم، همین مضامین و معانی به‌کار می‎رود.

بورج آلماقدان عاریم گلیر؛ازوام گرفتن عارم می‎آید، ننگ می‎شمارم.

بیکارلیق بیعارلیق (وفائی)؛ بی‌کاری بی‌عاری.

کسی که بناچار شغل کارگری اختیار می‎کند، در مقابل ایراد دیگران می‎گوید: ایشله ماق عار دگل؛ کار کردن عار نیست.

سعدی هم می‎فرماید:

مرا نیست ز آهنگری ننگ و عار / خرد باید و مردی ای بادسار.

واژه‌ی آر آذری، در زبانزدهای مردم آذربایجان با واژه‌ی آراست: تزکیه و تهذیبمندرج در ذیل فرهنگ‌های فارسی مأخوذ از مصنفات کاشانی هم‎معنی است.

در آذربایجان، هر گاه بخواهند خانواده‎ای را به نیکی یاد کنند و بستایند، می‎گویند: چوخ آرلی ناموسلی خانواده‌در؛ خانواده‌ای پاک‌دامن و باناموس است. خانواده یا شخص بی‎حیا را هم با لفظ بیار به‌ناموس(بی‎آر و بی‎ناموس) معرفی می‎کنند. هر گاه یکی از اعضای خانواده، به‌ویژه دختر، در کوچه و خیابان پرخاش‌گری کند و مردم را متوجه سر و صدای خود نماید بزرگان خانواده او را از محل دور کرده و به خانه می‎برند و می‎گویند: ای وای آردان ناموسدان دوشدوخ“: ای وای از عفت و عصمت افتادیم، آبروی‌مان رفت.

درباره‌ی کسی که کارهای ننگین کند و از عیب و ایراد نهراسد، ادا و اطوار لاتی درآورد، می‎گویند: آری یه ییپ، ناموسی گوتونه باغیلیپ“: عفت و عصمت، پارسایی را خورده، ناموس را به […]ش بسته.

کلمه‌ی آر چنان صفت مقدس و نمونه‌ی پاک‌دامنی است که آن را برای بانوان توصیه نموده و چنین تمنایی از آنان دارند و در امثال می‎آورند: آروادین آری، بستانین باری گرگ اولسون(وفائی)؛ زن باید عفت و پارسایی داشته باشد، بوستان بَر و بار.

از این امثال در زبان فارسی هم زیاد است.

به گیتی به‌جز پارسا زن مجوی. (فردوسی)

زنان را زهرخوبی ودست‌رس- فزون‌تر هنر، پارسایی‌ست بس. (اسدی)

در مجموعه‌ی ضرب‎المثل‌های تکاب افشار می‎خوانیم: آروادین عصمتی، کیشی‎نین غیرتی“.

همین عمصت زن و غیرت مرد، در مثل دیگر آذری به این صورت ترتیب یافته است:

اَر آلتیندا آت، غیرت آلیندا آروار؛ قهرمان بر اسب سوار و استوار است، غیرت بر عفت و عصمت (= آر). (وفائی)

در امثال شهرستان زنجان آمده است: آغاجین بیری آردی، بیری ناموس، قالانی تالاپ تولوپ؛ چوب (تنبیه و تربیت) یکی عصمت و عفت (آر) است، یکی ناموس، بقیه تالاپ تولوپ.

امثال و آرای مربوط به بی‎‎آر (ناپاکی، بی‎عصمتی، ناپارسا):

  1. آرسیزین اوزی آلچا سویی ایله یویولوب (ضرب‎المثل‌لر، گردآوری: زهره وفایی)؛ چهره‌ی بی‎عصمت (بی‌آر) با آب آلوچه شست‌وشو یافته است.
  2. آرسیز آدام هیچ واخت قوجالماز (بهزادی)؛ شخص بی‎آر هیچ‎وقت پیر نمی‎شود.
  3. آرسیز اَریمیز، چایپر چولمز“ (وفائی)؛ شوهران‌مان بی‎حیا، دشت‌ها هرزه‎گیا (بی‎کشت و کار).
  4. ایش سیزلیک،آرسیزلیک گتیرَر“(وفائی)؛ بی‌کاری، بی‎عفتی می‎آورد.
  5. درمانسیز دردین درمانی، بی‌آرلیق‎دی“ (بهزادی)؛ چاره‌ی درد بی‎درمان بی‎حیایی است.
  6. ایشین دوشدی دارلیقا: اوزون ووربی آرلیقا“؛ کارت به تنگنا افتاد، خود را به خیره‎سری و بی‎حیایی بزن. ”بزن بر طبل بی‎عاری که آن هم عالمی دارد“.
  7. آرسیز باشان، کوزسوزکول“ (نفرین زنجانی)؛ بر سر بی‎عصمت و ناپاکت، خاکستر بی‎شرار.

آر تزکیه و تهذیب است. ولی ”عارننگ و عیب. این دو صفتِ متضاد یا واژه را به یک معنی نمی‎توان به‌کار برد، به‌ویژه این‌که با ”بیپیشوند پذیرد و صورت نفی پیدا کند. یعنی هم ”عارننگ و ناشایست معنی شود هم بی‌عار“. در این صورت واژه‎های: ریا بی‎ریا، غش- بی‎غش، غرض- بی‌غرض، کینه- بی‎کینه، شک و بی‎شک باید به یک معنی به‌کار آیند.

آرشین، arsin: 1. ذرع، واحد اندازه‎گیری طول، ۲٫ نام میله‌ی فلزی به‌طول تقریبی ۵۰ سانتی‌متر که بزّازان پارچه را با آن متر می‎کنند.

در پهلوی: اریشن arisn

در ارمنی: آرشین، یک ارش.

ارش در فرهنگ معین: واحدی است برای اندازه‎گیری طول از آرنج تا سرانگشت.

آریدماق، aridmag: پاک کردن، شستن، پالودن.

این واژه‌ی آذری با آردن فارسی به معنای: صافی، آبکش، پالاون هم‌بستگی دارد که در لغت‎نامه‌ی دهخدا و فرهنگ معین بشرح زیر در بیان آمده است:

آردن: ظرفی مانند طبق دارای سوراخ‌های بسیار که طباخان و حلواپزان بر سر دیگ نهند و روغن و شیره و ترشی و مانند آن را بدان پالایند. آبکش، پالاوان.

اصطلاح‌های آذری:

سبزی آریدان؛ کسی که سبزی پاک می‎کند.

قویی آریدان؛ کسی که با آب‎کشی چاه را پاک می‎کند.

ارخ‎لری آرید دادیلار؛ جوی‌ها را پاک کردند (لاروبی کردند).

آزار، azar: درد و زحمت، بیماری، آزار.

در قم و سیستان و نهاوند زکام و سرماخوردگی را آزار می‎گویند. در آذربایجان هم در هنگام عیادت بیماران می‎گویند: اولماسین آزار“.

برای آسان مردن و رهایی از رنج و رخت‌خواب می‎گویند: اوچ گون آزار، بیرگون مزار“.

آسکرماق، askrmag: عطسه، عطسه کردن، عطسه زدن. عطسه کلمه‌ای عربی است. در گویش‌های دماوندی و مازندرانی ”اَشنفه، شوشتری اَشد، گلپایگانی اَشنی‎جه، در دهات کرمان اشنوسهمی‎گویند. ولی در گویش‌های راجی، اصفهانی، قمی و همدانی، مانند آذری، ”اَسکَهو در گیل و دیلم هم ”اَسکی‌زنمی‎گویند.

آسی، asi: سرگشته، آسیمه، آشفته، مشتق از آسیدن.

آسیدن: سرگشته، شوریده‌حال، آسیمه. (فرهنگ جعفری)

درگویش آذری، واژه‌ی آسی به همین معنی و مفهوم به‌کار می‎رود.

مادر از شیطنت و شلوغی فرزندش می‎نالد و می‎گوید: سنین الیندن آسی اولماشام؛ از دست تو آسیمه و آشفته شده‎ام.

کسی که از گرفتاری ناشی از پرستاری فرزندش سخن می‎راند، می‎گوید:بو اوشاخ منی آسی اِلی ییب؛ این بچه مرا آسیمه و گرفتار کرده است.

آغازتماخ، ayartmax: آغالیدن، چشم‌غره رفتن.

چشم آغالیدن: از غضب به گوشه نگریستن است. (فرهنگ جعفری)

چشم آغیل: به گوشه‌ی چشم نگریستن. (فرهنگ وفائی)

چشم آغالیدن را به لفظ آذریگوز آغارتماقمی‎گویند (ایدال:ل به ر).

منه گوز آغازدیر؛ به من چشم غره می‎کند (با غضب می‎نگرد).

مثل: قارانلوخ داکوز آغاردیر؛ در تاریکی چشم می‎آغالاند (کسی متوجه ایما و اشاره‌ی او نمی‎شود).

آغُز، ayoz: شیر ماک، شیرِ تازه‌زاییده‌ی گوسفند. (برهان قاطع)

در گویش‌های کرمان، سیرجان، تقوسان اراک، زرقان فارس، شاهرود، بختیاری، همدانی، راجی، آمره قم، کازرون و شیراز نخستین شیرِ چهارپایان را بعد از زایمان آغُز می‎نامند. در آذربایجان ضمن اطلاق این واژه به شیر گاو و گوسفند تازه‌زاییده، بعضی از مادران، اولین شیر بعد از زایمان را به بچه‌ی نوزاد نمی‎دهند، با فشار دادن پستان آن را به دور می‎ریزند و می‎گویند: آغز است نوزاد هضم نمی‎کند“.

آل، al: رنگ سرخ، ارغوانی. آل قانا بویوناسان“ (نفرین)

پهلوی: رنگ قرمز.

ارمنی: سرخ. آل وارد: گل سرخ، سهرورد. آل گینی: شراب‎ ارغوانی.

ترانه‌ی آذری: بو دنیادا و ارین اولا / بیر بالاجا یارین اولا

گِیدیره سَن آل‎قماشی / گز دره سَن داغی داشی

آل، al: موجود نامریی و افسانه‎‎ای. در آذربایجان عقیده دارند که زنِ تازه‎زا را نباید تنها گذاشت، تا نوزاد و زائو از آسیبِ آل در امان باشند. زائو مهره‎ای را به‌نام ”آل‎بندهمراه خود نگه می‎دارد که به آن مهره‌ی ”آل گوبگیهم می‎گویند. این واژه و معتقدات آن در اکثر شهرهای ایران تداول داد.

آلیش، alis (آلیش‌ وِریش): در واژه‎نامه‎های چاپ‌شده از گویش‌های کرمانی، تاتی و تالشی، خراسانی، سمنانی، اصفهانی، راجی دلیجان، نیشابوری، ایلامی، نایینی، لری، ملایری، بیرجندی، سروستانی، تربت‌حیدریه، سیستانی، سیرجانی، لارستانی، خوانساری، ابوزید کاشان، بختیاری چهارلنگ، فرهنگ آمره، قمی، فین بندرعباس، کازرونی و شیرازی، لهجه‌ی بخارایی، فرهنگ تاجیکی، و در یک کلام از سواحل خلیج‎فارس تا کرانه‎های شمال شرقی دریای مازندران، کلمه‌ی آلیش به معنای: عوض کردن چیزی به‌جای چیز دیگر، عوض کردن و مبادله، ثبت و ضبط شده است.

در گویش آذری، این واژه به‌صورت تکمیلی آلیش وریش با مفاهیم گسترده‎تر تداول عامه دارد. وریشاز کلمه ورتیتن (vertitan) پهلوی به‌معنای مبدل شدن و عوض کردن مشتق شده است (فرهنگ فارسی – پهلوی. ص ۳۶۲ و ۴۵۴).

همان‌طوری که در زبان فارسی اسم مصدرِ دادوستد از دادن و ستاندن“ اشتقاق یافته، در آذری هم اصطلاح آلیش وریش از ”آلماق و وِرماقریشه گرفته است که فعل امر ”آل وِرعمل مبادله و معاوضه و داد و ستد را به مرحله‌ی اجرا درمی‎آورد.

آلیبانی، aleybani: جن، دیو صفت. (نوابی) آل‎بانو. زنِ غول‎پیکر.

آمان، Aman: فرصت کوتاه، مهلت، امان.

پهلوی و ارمنی: آماناک.

یاغیش امان وِئریمر؛ باران مهلت نمی‎دهد، پشت سر هم می‎بارد.

امان وِر: مهلت بده، برحذر داشتن.

خان دوستی آمان دی قویما گلدی / دیداری یامان دی قویما گلدی. (هوپ‌هوپ‌نامه)

آوا، ava: آواز، ندا، صدا

غریب آداما، وطن آواسی خوش گَلَر. (و)

پیشیک اولمایان یرده، سیچانلاردان آواچیخار. (و)

آواز، avaz:

آوازین خوشدور اگر اوخود قون قرآن اولسا“.

مَثَل: هر آغیزدان بیر آواز گلیر.

در لالایی‌ها مادران ترنم می‎کنند:

من سنه گول دیمَه رَم / گولون عمری آز اولار.

من سنه بولبول دیَه رم / بولبول خوش آواز اولار“.

آوسار، avsar: افسار، لگام.

ایپک نه قدر خوار اولدی / اِشکَهَ آوبسار اولدی“؛ ابریشم چه‎قدر خوار شد / برای خر افسار شد. (تکاب افشار)

آویز، aviz:

  1. نام وسایلی که به‌صورت آویزان هستند. مانند قندیل، رخت‎آویز.
  2. نام گل زیبایی که گل‌هایش از شاخه رو به پایین آویزان است.
  3. زینت‌آلات ‌آویز. گردن‌بند آویز، آویز گوشواره.

قولا غندا گوشوارا / آویزی پارا پارا“.

 

image_print

همچنین

در نشست حماسه دفاع «از حماسه جنگ چالدران تا دفاع مقدس» مطرح شد؛

نشست حماسه دفاع «از حماسه جنگ چالدران تا دفاع مقدس» چهارشنبه ۱۰ مهر ۱۳۹۸ با …